تبليغاتX
ایتالیا و زبان ایتالیایی
آموزش زبان و مطالب مفید جهت آشنایی با فرهنگ و جاهای دیدنی ایتالیا

 

 Domani potrebbe essere troppo tardi...

 

 

...C'era una volta un ragazzo nato con una grave malattia... Una malattia di cui non si conosceva la cura... Aveva 17 anni, ma poteva morire in qualsiasi momento.. Visse sempre in casa sua, con l'assistenza di sua madre... Stanco di stare in casa, decise di uscire almeno una volta.. .Chiese il permesso a sua madre... Lei accettò... Camminando nel suo quartiere vide diversi negozi... Passando per un negozio di musica, guardando dalla vetrina, notò la presenza di una tenera ragazza della sua età... Fu amore a prima vista...

 

... يکي بود يکي نبود، پسري با بيماري سختي به دنيا اومد... هيچکس از معالجه اش سر در نمياورد... ۱۷ ساله بود، اما هر لحظه امکان مرگش بود... با مراقبتهاي مادرش تو خونش زندگي ميکرد... خسته از موندن تو خونه، تصميم گرفت که حداقل يه بار از خونه خارج بشه... از مادرش کسب اجازه کرد...او هم قبول کرد... در حال قدم زدن در محله اش، چشمش به مغازه هاي مختلفي خورد... در حال عبور از يه مغازه صوتي، نگاهي از ويترين به داخل کرد و متوجه حضور دختري جذاب به سن و سال خودش شد... در همون نگاه اول عاشقش شد...

 

Aprì la porta ed entrò guardando nient'altro che la ragazza... Avvicinandosi poco a poco, arrivò al bancone dove c'era la ragazza... Lei lo guardò e gli disse sorridente:

 

'Posso aiutarti?'

 

 Nel frattempo egli pensava che era il sorriso più bello che avesse mai visto nella sua vita... Nello stesso istante sentì il desiderio di baciarla...Balbettando le disse:

 

'Si, eeehhhmmm...mi piacerebbe comprare un CD'

 

Senza pensarci, prese il primo che vide e le diede i soldi.

 

'Vuoi che te lo impacchetti?'

 

Chiese la ragazza sorridendo di nuovo... Egli rispose di si annuendo; lei andò nel magazzino, tornò con il pacchetto e glielo consegnò... Lui lo prese ed uscì dal negozio...

 

در رو باز کرد و وارد شد و چيز ديگه اي غير از دختره توجهشو جلب نکرد... در حالي که خودشو کم کم بهش نزديک ميکرد، به پيشخوني که دختره اونجا بود، رسيد... او (دختره) نگاش کرد و با لبخند بهش گفت:

 

" ميتونم کمکت کنم؟"

 

ضمن اينکه پسر در فکر بود که اون لبخند و تا حالا تو زندگيش از کسي نديده... در همون لحظه آرزو کرد که ايکاش ميتونست ببوستش... با لکنت زبان بهش گفت:

 

" بله، اااهم... دلم ميخاست يه ‍CD بخرم. "

 

بدون اينکه حتي بهش فکر کنه، اولين CD که ديد رو برداشت و پولشو بهش داد. دختره با لبخند دوباره ازش پرسيد...

 

" ميخواي برات بسته بنديش کنم؟"

 

و او با تکان دادن سر جواب مثبت داد... دختره رفت تو انباري و با بسته برگشت و تحويلش داد... پسره هم بسته رو گرفت و از مغازه خارج شد...

 

Tornò a casa e da quel giorno in poi andò al negozio ogni giorno per comprare un cd... Faceva fare il pacchetto sempre alla ragazza e poi tornava a casa per riporlo nell'armadio... Egli era molto timido per invitarla ad uscire e nonostante provasse non ci riusciva... Sua madre si interessò alla situazione e lo spronò a tentare, così egli il giorno seguente si armò di coraggio ,andò al negozio Come tutti i giorni comprò un altro cd e come sempre lei gli fece una confezione... Lui prese il cd e, in un momento in cui la ragazza era distratta, posò rapidamente un foglietto con il suo numero di telefono sul bancone; dopodichè uscì di corsa dal negozio... Driiiiin!!!

 

به خونه برگشت و از اون روز به بعد هر روز براي خريدن يه CD به مغازه ميرفت... از دختره ميخاست که براش بسته بندي کنه و بعدش برميگشت خونه و اونو سرجاش تو کمد قرار ميداد... پسره خجالتي بود تا حدي که براي دعوت کردن دختر به بيرون رفتن باهم موفق نميشد که امتحاني بکنه... اين وضعيت مورد توجه مادرش قرار گرفت و پسرشو تحريک کرد تا رفتاري از خودش نشون بده. بدين ترتيب روز بعد او رو به سلاح شجاعت مجهز کرد (خلاصه شيرش کرد). پسر مثل هر روز به مغازه رفت، يه CD ديگه خريد و مثل هميشه دختره اونو براش بسته بندي کرد... بسته رو گرفت و در لحظه اي که دختره حواسش پرت بود، يه تکه کاغذ کوچيکي که شماره اش روش نوشته شده بود، روي پيشخون گذاشت و بسرعت از مغازه خارج شد... درررين!

 

Sua madre rispose al telefono:

 

'Pronto?'

 

era la ragazza che chiedeva di suo figlio; la madre afflitta cominciò a piangere mentre diceva:

 

'Non lo sai?...è morto ieri'...

 

Ci fu un silenzio prolungato interrotto dai lamenti della madre. Più tardi la madre entrò nella stanza del figlio per ricordarlo... Decise di iniziare dal guardare tra la sua roba... Aprì l'armadio... Con sorpresa si trovò di fronte ad una montagna di cd impacchettati.. . Non ce ne era nemmeno uno aperto.. . Le procurò una curiosità vederne tanti che non resistette: ne prese uno e si sedette sul letto per guardarlo; facendo ciò, un biglietto uscì dal pacchettino di plastica.. . La madre lo raccolse per leggerlo, diceva:

 

 

(چند روز بعد) تلفن زنگ ميزنه، مادر به تلفن جواب ميده:

 

" Pronto? "

 

همون دختره بود و سراغ پسرشو ميگرفت. مادر با غصه اي که تو دلش بود شروع ميکنه به گريه و ميگه:

 

" نميدوني؟... ديروز مرد...

 

سکوت طولاني که فضا رو پر کرده بود، هر چند وقت يه بار با ناله هاي مادر منقطع ميشد.

مادر مدتي بعد براي يادآوري خاطرات فرزندش، وارد اتاقش شد... تصميم ميگيره به اثاثاش يه نگاهي بندازه...در کمد رو باز کرد... با تعجب خودشو در مقابل کوهي از CD هايي که بسته بندي شده، ديد... حتي يه دونه اشونم باز نشده بود... ديدن اون همه CD حس کنجکاويشو برانگيخت و طاقت نيورد. يکيشو برداشت و روي تخت نشست تا نگاهي بندازه، در حال بازکردن، تکه کاغذي از پاکت پلاستيکيش بيرون افتاد... اونو برداشت که بخونه (فکر ميکنيد چي نوشته بود؟). نوشته اينطور ميگفت:

 

'Ciao!!!Sei bellissimo! Ti andrebbe di uscire con me?? ...Sofia.' La madre emozionata ne aprì altri e trovò altri bigliettini: tutti dicevano la stessa cosa. Morale: Questa è la vita, non aspettare troppo per dire a qualcuno di speciale quello che senti... Dillo oggi stesso... Domani potrebbe essere troppo tardi...

 

" سلام !!! خيلي خوشگلي! دلت ميخاد باهم بيرون بريم؟؟... سوفيا"

 

مادر با ذوق يکي ديگه رو باز کرد و پيغامهاي ديگه اي رو پيدا کرد که همشون همون مطلبو بيان کرده بودند. نتيجه اخلاقي اينکه زندگي اینه، براي بيان احساست به کسي که برات عزيزه، خيلي صبر نکن...همين امروز بهش بگو... فردا ممکنه خيلي دير بشه...

 

با تشکر از ماریوی عزیز بابت ترجمه این داستان زیبا .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 2:54 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

  

مقدمه:

تو قسمتهاي قبلي شاهد ترجمه ماريوي عزيز از سخنراني روبرتو بنيني در مورد كمدي الهي و داستان فرانچسكا و پائولو بوديد. در اين قسمت به سراغ نقطه نظرات بنيني در مورد داستان اوليس ميريم. پيشنهاد ميكنم قبل از اون مطلبي رو كه قبلا در مورد داستان اوليس نوشته بودم رو يه بار مرور كنيد تا موضوع دستتون بياد.

 

همون طور كه تو قسمت اول اين بحث توضيح دادم اين مطالب از روي سخنراني، ترجمه ميشه و اگر ميبينيد، يه جاهايي جمله ها نصفه نيمه و ناتموم رها شده، بدونيد كه بنيني تو فيلم مربوطه اونا رو با حركات سر و دستش كامل كرده، واسه همين يه بار ديگه پيشنهاد ميكنم اين متن رو كنار فيلمش ببينيد .

 

نکته دیگه اینکه، ماريو واسه ترجمه اين سخنرانيها خيلي زحمت ميكشه. به نظر شما اين كار تونسته تا به حال تو بالا بردن اطلاعات عمومي و يادگيري جملات و اصطلاحات ايتاليايي كمكتون كنه؟...  اگه موضوعي به نظرتون ميرسه كه ميتونه اين كار و تلاش رو جذاب تر كنه، دريغ نكنيد و اونا رو يا تو قسمت نظرات مطرح كنيد يا به من و ماريو اطلاع بديد، تا تو این دو سه قسمت باقیمونده، ازشون استفاده بشه . جا داره همینجا، از میتراگراف عزیز هم بابت اصلاحاتی که در ترجمه انجام دادن تشکر کنم.

 در ادامه ازتون دعوت ميكنم باهم بريم، سخنراني و دكلمه هاي بنيني رو گوش كنيم .

 

 

 

2- سرود بيست و ششم، اوليس

  

Lo maggior corno de la fiamma antica
cominciò a crollarsi mormorando,
pur come quella cui vento affatica;

زبانه ای که بلندتر از دیگری در آن آتش باستانی بود
شروع به جنبیدن نمود، و چون شعله آتشی که باد بر آن وزد،
زیر لبی شروع به صحبت کرد...

88
indi la cima qua e là menando,
come fosse la lingua che parlasse,
gittò voce di fuori, e disse: "Quando…

سپس با تکان دادن زبانه اش به این سو و آن سو،
چون زبانی که قصد حرف زدن داشته باشد،

صدایی از خود بیرون داد و گفت: «هنگامی كه...


Senti? Lui ha messo... questo si chiama, come tutti sapete, l’enjambement, quando finisce un verso e la frase non è compiuta e ricomincia a metà dall’altro. E in questo canto deborda. E’ come se ci fosse un’alluvione, come se volesse sapere talmente tanto che il canto... mentre lo si recita o lo si legge, è impossibile rimanere fermi. Si corre come un treno che accelera, per arrivare alla fine di Ulisse, che è la fine di tutti noi, che è la fine... Quando dice che non voleva restare con Penelope, con suo padre e sua madre, ma voleva conoscere il valore e i vizi umani:

 

وقتي اين قسمت سرود شنيده ميشه، ميبينيد كه او 3 تا نقطه گذاشته... اين به معني همونطور كه همه شما ميدونيد، ادامه يك جمله اس (از نظر دستور زبان). وقتي  يه بيت تموم ميشه و هنوز جمله تموم نشده (حق مطلب ادا نشده)، و دوباره در قسمت بعدي ادامه پيدا ميكنه و در اين سرود اين خروج انجام ميشه.

مثل اينكه اونجا انگار يه سيلي اومده باشه، مثل اينكه آنچنان با تمام وجود لازم باشه كه بدونيم كه در اين سرود... وقتي كه به اجرا در مياد يا خونده ميشه، غير ممكنه كه متوقف بشيم. مثل ترني كه سرعت گرفته باشه، به پيش ميره، براي اينكه به آخر اوليسه برسه، كه آخر همه ماست، (تاكيد ميكنه) كه آخرشه... وقتي ميگه كه نميخواست با پنه لوپه بمونه، با پدر و مادرش، اما ميخواست ارزش و عادات بد انساني رو بشناسه.

 

« ma misi me per l’alto mare aperto»

پس دماغه کشتی ام را به سوی دریای بیکران و ژرف روان ساختم!


Non dice “mi misi”, ma dice “misi me”. Sentite la forza. Basta cambiare una lettera! S’immagina come se stesso gigantesco, lo spirito dell’uomo che si prende e si mette: “Devi sta’ qua!” E’ una cosa... sembra proprio l’uomo che diventa Dio e gli dice: “Questo è il tuo cammino, sei la cosa più... sei Dio”. Ecco, in un’immagine...

 

نميگه "mi misi" ميگه "misi me". قدرت رو احساس كنيد. كافيه حرفي جايجا بشه (معني عوض ميشه)! با همون عظمتش كه بايد باشه به تصوير كشيده ميشه، روح انسانيته كه  گرفته و به جا گذاشته ميشه:

“Devi sta’ qua!” (بايد اينجا بموني!) به نظر ميرسه كه دقيقا انسان به خدا تبديل ميشه و بهش ميگه كه:

اين گامي هست كه تو بايد برداري... يه چيز (خارق العاده اي هستي)، اصلا خدا هستي... در یه تصویر اینو میخام بگم...

 


Sapete che rileggendo - stavo facendo il film “La vita è bella” e ho letto e riletto Primo Levi - Se questo è un uomo, e mi sono meravigliato, che non solo lui, ma anche un grande poeta russo, Mandel’stam, quando era nei campi di lavoro in Siberia, nello stesso momento entrambi, nel luogo più basso dove l’uomo era arrivato, i campi di sterminio - ci sarà una cosa più bassa? - che hanno preso il posto dell’Inferno di Dante nella nostra immaginazione, in quel momento entrambi hanno pensato... Uno ha scritto un saggio critico sull’Ulisse, e Primo Levi cercava di spiegarlo a un cuoco, praticamente a un lavapiatti del campo di sterminio il canto dell’Ulisse. Proprio perché sentivano che loro erano quello, non erano solo quello che vedevano lì.

 

ميدونيد، در حالي كه داشتم دوباره ميخوندمش -  داشتم فيلم «زندگي زيباست» رو بازي ميكردم ، خوندم و دوباره از روي پريمو لوي (Primo Levi – نويسنده ايتاليايي) خوندم و به نظرم خيلي جالب اومد كه نه تنها او ، بلكه يه شاعر بزرگ روس به اسم مندل استام (Mandel’stam) وقتي تو اردوگاه كار در سيبري بود، در همون زمان هر دوتاي اونا در پائينترين نقطه اي كه انسان تا حالا نرسيده، جاهايي ويران... آيا پائينتر از اونجا هم هست؟ - که در واقع همان جهنم دانته را در ذهن ما ایجاد می کنه ( منظور اردوگاه کار و شرایط جهنمی آن برای انسانها ست که دست کمی از دوزخ دانته ندارد )، در اون لحظه هردوتاشون با هم به اين فكر افتادند...

يكيشون كه يه نقد خردمندانه اي روي اوليسه نوشته و پريمو لوي هم كه سعي ميكنه برای ظرفشور اردوگاه توضیح بده، برای او شعر اولیسه را می خونه. دقیقا انگاراین آنها هستند که در دوزخ دانته و درآن شعر جا دارند.انگار اونها با خوندن این شعر دیگه اون اسیرانی که در اردوگاه هستند نیستند ( یعنی دقیقا در قالب اشخاص کتاب دانته بودند ).


L’uomo, l’umanità, non è solo quello, ma è anche questo. Come nel cinema. Avete visto nel racconto, quando alla fine si arriva... c’è un giallo, non si capisce cosa è accaduto e improvvisamente parte la dissolvenza e dice: “Quella sera mi trovavo lì”. Si vede il protagonista che si muove e ci fa vedere esattamente quello che è accaduto. E’ una goduria! E così fa Dante. Ma se lo inventa, così come è. Nessuno lo sa, però lui ce lo fa sembrare vero. Perché ciò che è bello diventa vero! La grandezza di Dante è che in cento canti non viene mai meno l’intensità. Non ho mai letto niente, nemmeno Shakespeare - cioè qualche volta, forse nel Macbeth - c’è un’intensità dall’inizio alla fine così potente come c’è Dante. Ma in Dante, in ogni verso, in ogni canto, c’è un’intensità che non viene mai meno. E’ un libro che si volta pagina e si applaude. Ci sono delle pagine che uno da sé solo comincia ad applaudire. Non si capisce.... Io mi son trovato in camera a dire “Bravo!” così, al libro. Poi mi son guardato intorno: “Ecco, ora se veniva sant’Agostino vedeva l’urlata, vero... invece di leggere a bassa voce”. L’influenza dantesca si sente, ma non solo in Europa, si sente negli americani. Moby Dick, se voi pensate a Moby Dick, Melville, che è la centralità della letteratura americana, come fa Melville a non aver letto l’Ulisse? Infatti l’aveva letto Melville nella traduzione del Longfellow che è quella classica americana, che tutti sappiamo che era spettacolare. Un po’ barocca, però strepitosa. E quando in Moby Dick muore il capitano Achab è uguale al finale dell’Ulisse di Dante.

 

انسان، انسانيت، تنها اونا نيستن، اينم هست. مثل تو سينما. ديديد تو داستان، وقتي به آخرش ميرسه...يه جنايتي اتفاق ميافته، نميشه فهميد چه اتفاقي ميافته و به طور ناگهاني ناهماهنگي بوجود مياد. ميگه: " اون شب خودمو اونجا پيدا كردم ". ميشه ديد كه قهرمان داستان در تحركه و دقيقا به ما نشون ميده هموني كه اتفاق ميافته.

يه لحظه! دانته اين كار رو ميكنه. البته اگه اون به همون صورت كه هست ميسازه. كسي نميدونه كه درسته يانه، ولي اون كاري ميكنه كه حقيقي به نظر مياد. بخاطر اينه كه هر چيز زيبا، حقيقي ميشه!  عظمت دانته اينه كه در اين صد سرود هرگز از ابهتش كم نميشه.  نمونه اشو تا حالا جايي نخوندم، حتي تو شكسپير – يعني بعضي وقتها مثلا در «مكبث» - شايد بشه از اول تا آخرشو كه ميخوني چيزي مثل عظمتي كه در دانته هست، رو پيدا كني. اما در دانته در هر بيت، در هر سرود جذابيتهايي وجود داره كه هرگز ازش کم نمیشه. كتابيه كه هر صفحه اشو كه ورق ميزني، تشويق ميكني. صفحاتي هستن كه هر كس كه ميخونه پيش خودش شروع به تشويق كردن ميكنه. آدم چيزي حاليش نميشه... تو اطاق بودم و در حالي كه كتابو ميخوندم بهش گفتم " آفرين (با فرياد)!" بعد به دورو برم  نگاهي انداختم: " اينه، حالا فكرشو بكنيد اگه سنت آگوستينو ميومد و فريادمو ميديد، واقعيته... جای اينكه يواش بگم."

 

 

نفوذ مربوط به دانته احساس ميشه، نه تنها تو اروپا، تو آمريكایها هم ميشه احساس كرد. «موبي ديك»، اگه شما به موبي ديك، «ملويل» فكر كنيد كه در ادبيات آمريكایی مركزيت داره، چطور ممكنه كه ملويل، اوليسه دانته رو نخونده باشه؟ در اصل ملويل، در لانگ فلوئه (Longfellow) كه همون آمريكاي كلاسيكه، و هممون ميدونيم كه چقدر هم جالب و باشكوهه، اونو خونده. درسته كه مربوط ميشه به باروك (هنر قرن شانزدهم)، اما خيلي غوغا كرد.

و وقتي در موبي ديك كاپيتان آكاپ (Achab) ميميره، درست مثل آخر اوليسه دانته اس.

 

130
Cinque volte racceso e tante casso
lo lume era di sotto da la luna,
poi che ’ntrati eravam ne l’alto passo,

از زمانی که در این ماجرای جالب و عجیب دریایی
گام نهادیم، در این مدت هلال ماه پنج بار روشن
و پنج بار خاموش گشته بود...

133
quando n’apparve una montagna, bruna
per la distanza, e parvemi alta tanto
quanto veduta non avëa alcuna.

که ناگه کوهی در برابرمان ظاهر گشت
کز فاصله ای دور تاریک میرسید! چنان مرتفع میرسید
که هرگز مشابه اش ندیده بودم....!

136
Noi ci allegrammo, e tosto tornò in pianto;
ché de la nova terra un turbo nacque
e percosse del legno il primo canto.

شادی و سرور شدید بر ما چیره شد...!
که افسوس به زودی به اشک وفغان مبدل گشت... زیرا از سرزمین نو
گردبادی از راه رسید که ضربه ای هولناک بر دماغه کشتی فرود آورد،

139
Tre volte il fé girar con tutte l’acque;
a la quarta levar la poppa in suso
e la prora ire in giù, com’altrui piacque,

و امواج، آنرا سه بار سرنگون ساخت!
در چهارمین تکان شدید عقب کشتی به هوا برخواست و جلویش
به داخل امواج فرو رفت آنگونه که اراده قاهر «او» چنین خواسته بود...

142
infin che ’l mar fu sovra noi richiuso".

تا سر انجام امواج دریا ما را به زیر خود فرو برد... »


 

 

Senti, senti che bellezza! (il pubblico applaude)

Con Dante è facile piglia’ gli applausi! Non ci si può neanche scherzare perché Dante alla fine prende la mano e diventa tutto lui. Nella figura d’Ulisse ci ha messo quest’immagine meravigliosa dell’uomo che va alla ricerca del valore di cos’è l’umanità. E sfida Dio. Che rivede un po’ se stesso perché Dante sta giudicando proprio tutti i suoi contemporanei, quindi anche lui sta sfidando Dio. E c’è questo lungo monologo di Ulisse in cui Dante si scancella e parte questa sfida. E se me lo ricordo bene, può darsi che io mi fermi, che ci fermiamo un po’, io ve lo recito. Siamo nell’ottava bolgia, appunto, e ci sono tutte le fiamme che vengono su e Dante chiede chi sono. Beh, ora a dirvi tutto il canto ci vuole un’ora, ve lo faccio.

 

گوش كن، گوش كن كه چقدر زيباست (تشويق حاضران).

با دانته به راحتي ميشه از شما تشويق جمع اوري كرد! شوخي بردارم نيست. در آخر دانته به همون چيزي كه ميخاد دست پيدا ميكنه. در قالب اوليسه اين تصوير خارق العاده از انسان رو به ما نشون ميده كه در جستجوي ارزش واقعي انسانيت، به پيش ميره. خدارو به مبارزه دعوت ميكنه و اينكه خود واقعيشو پيدا ميكنه، براي اينكه دانته داره تموم افراد معاصرشو مورد قضاوت قرار ميده، بنابراين ميشه گفت كه خدارو هم به مبارزه ميطلبه و اين صحبت طول و دراز دانته با خودش در اوليسه، نشون ميده كه اونجا دانته حذف ميشه و اين مبارزه شروع ميشه و اگه خوب اون قسمت يادم باشه، البته اگه امكانش باشه، بهتره كه من اينجا متوقف بشم و هممون كمي اينجا توقف كنيم تا من اونو براتون اجرا كنم.

در طبقه هشتم گودال هستيم و اونجا همه آتشها بالا ميان و دانته ميپرسه كه كي هستن. خب حالا اگه بخام همه سرود رو توضيح بدم، يه ساعت طول ميكشه، براتون ميخونمش...

____________________________

 

در ادامه بنيني شروع به دكلمه سرود بيست وششم كتاب دوزخ كمدي الهي ميكنه. متن اصلي به همراه ترجمه قسمتهاي اصلي اين سرود رو ميتونيد در اينجا دنبال كنيد .

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 8:45 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 

قبلا سلسله خاطراتي رو از خانم بوني اسميت، تحت عنوان « خاطرات یادگیری زبان در ایتالیا » خدمتتون تقديم کرده بودم. امروز ميخوام يه خاطره ديگه از ايشون نقل کنم به نام:

 

Ridotto!

يا

چي شد که يه سالمند ايتاليايي شدم؟

 

 

روزهاي اولم تو رم، برنامه ريزي کرده بودم تا به ديدن موزه ها و کليساهايي برم که هميشه دلم ميخاست ببينم و نتونسته بودم. هر روزي که باروني بود، ميرفتم چندتا از اين جورجاها رو ببينم تا هم چيزي ياد بگيرم هم شوق ديدن اونا رو تو خودم ارضا کنم .

 

 

نمایی از  موزه ها و میدان کامپيدوليو

 

اولين جاييکه رفتم کامپيدوليو (Campidoglio) و دوتا موزه اش بود. جلوي بليط فروشي به ايتاليايي گفتم که يه بليط ميخام... بليط دوتا موزه 10 يورو ميشد، وقتي ديدم بليط فروش 1.5 يورو به من پس داد، تعجب کردم. و وقتي ازش دليلشو پرسيدم فقط گفت: "Ridotto"...

 

من ميدونستم معني اين کلمه چي ميشه. عرق سردي کردمو و بدنم لرزيد. "Ridotto" ! اون فکر کرده بود من يه سالمند ايتالياييم. سالمند ايتاليايي يعني يه نفر بالاي 65 سال !

 

لباسي که پوشيده بودم منو شبيه يه آدم برفي، با کت مشکي کرده بود. قبول داشتم که اين لباس منو مسن تر نشون ميداد اما نه ديگه 65 سال !

البته يه روزي من به 65 ساله شدن خودم افتخار ميکنم، اما نه الان. من حداکثر ميتونستم خودمو يه آدمه 50 ساله سرحال و قبراق در نظر بگيرم.

 

من خيلي ناراحت شدم. موزه باعث شد سالخوردگي بدنم رو مدتي فراموش کنم، اما تو ترامواييکه باهاش برميگشتم...  حسابی به هم ريخته بودم. شصت و پنج سال !

 

روز بعد، هوا خيلي سردتر شده بود و بارون هم ميومد، اما کلامو سر نذاشتم. شايد اين کلاهه باعث شده بود که اينقدر پير به نظر بيام... چندبار ديگه، با اينکه کلاه رو هم نذاشته بود، اين "Ridotto"، بازم برام پيش اومد...

 

اواخر هفته اول بود که اتفاقي داشتم يه نگاهي به کتاب راهنماي سفرم ميکردم...  جمله اي تو قسمت " بليطها " نظرم رو جلب کرد:

 

« اعضاي اتحاديه اروپا، در سراسر ايتاليا شامل تخفيف "Ridotto" ميشوند.»

 

Che gioa! Che gioa!، از خوشحالي بالا پريدم. اونا فکر نکرده بودن که من شصت و پنج سالمه، بلکه خيال کرده بودن من از کشورهاي عضو اتحاديه اروپا اومدم .

 

روز بعد که به موزه بورگزه (Borghese) رفته بودم تا بليطشو بگيرم، خانومه بهم نگاه کرد و گفت:

“Francese?”

سرمو به علامت نه، تکون دادم. اون ادامه داد:

“Inglese?”

بله Inglese، مطمئنا!... خب بلاخره منم يه انگليسي زبان بودم .

 

مدتها بعد فهميدم که اگه شما اهل کشورهاي عضو اتحاديه اروپا باشيد و پاسپورتتونو نشون بديد، تخفيف بيشتري ميتونيد بگيريد .

 

دوباره شاد و خوشحال بودم. کلاهمو دوباره سر گذاشتم، تو این هوای سرد، بدجوري بهش احتياج داشتم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 11:48 قبل از ظهر  توسط کاوه  | 

 

از اونجائيکه بحث نامگذاري به سبک ايتاليايي  مورد استقبال دوستان واقع شد، گفتم بد نيست در مورد اسم خانوادگيه ايتالياييها هم مطلبي داشته باشيم. اگه ميخواهيد از روي اسم خانوادگي يه ايتاليايي اسم پدري، شغل، محل زندگي يا شمالي جنوبي بودنشو حدس بزنيد، اين پست رو تا ته بخونيد .

 

 

اسم خانوادگي ايتالياييها رو ميشه به چهار گروه عمده تقسيم کرد:

 

  • گرفته شده از اسم پدر، مثل پيترو دي آلبرتو (Pietro Di Alberto) يعني پيترو پسر آلبرتو

  • گرفته شده از شغل و پيشه، يعني اسمايي که بر اساس شغل طرف انتخاب شدن. مثلا جوواني کنتادينو (Giovanni Contadino) به معني جوواني کشاورز

  • اسامي توصيفي، هم اسمهايي هستند که از صفت اشخاص گرفته شدن، مثل فرانچسکو باسسو (Francesco Basso) يعني فرانچسکو قد کوتاه

  • اسامي منطقه اي، اين اسمها هم براساس منطقه يا شهري که فرد توش زندگي ميکنه يا ميکرده، ساخته شدن. مثلا ماريا رومانو (Maria Romano) مارياي رومي

گذشته از اين تقسيم بنديها، طرز تلفظ اين اسمها تو مناطق مختلف فرق ميکنه. مثلا ريسسو و روسسو (Risso e Russo) جفتشون به يه معني هستند، اما اوليه تو شمال ايتاليا معموله در حالي که دومي ريشه تو جنوب ايتاليا داره.

هرچند اين موضوع کلي نيست اما بهتره بدونيد اسم فاميلهايي که با o تموم ميشه معمولا مال جنوب هستن، اما اونايي که به i ختم ميشن، اغلب شماليند .

 

پيشوندها و پسوندها

 

خيلي از اسامي خانوادگي ايتاليايي اساسا ريشه يکساني دارن اما با پيشوندها و پسوندهاي مختلفي ترکيب ميشن و معنيشون تغيير ميکنه. مثلا اغلب ايتالياييها براي اينکه اسمها خودمونيتر و باصطلاح عاطفي تر و عزيزتر بشه، پسوندهايي به اونا اضافه ميکنن که اونا رو کوچيک ميکنه. مثلا اسمهاي زيادي پيدا ميکنيد که ته اشون -ini, -ino, -etti, -etto, -ello و  -illoاضافه شده و معني اسمو کوچيک ميکنه.

 

البته کم نيستند افرادي که از پسوندهايي مثل -accio استفاده ميکنند که معني اسمها رو بزرگ (البته بعضي وقتها به معني بد و کثيف) ميکنه. اسمهايي هم که پسوند –ucci دارن از همين دسته اند، به معني " زاده " يا از نسل فلان ...

 

di يکي از پيشوندهاييه که به اسم فاميل اضافه ميشه و معني " از "  رو ميده يا نشون ميده که از اسم پدر مشتق شده. مثلا di Benedetto يعني پسر بندت تو، يا di Giovanni پسر جوواني.

اين پيشوند همراه با da واسه نسبت دادن محل زندگي هم بکار ميره. مثلا اسم خانوادگي داوينچي (da Vinci) يعني کسي که اهل وينچي هست.

 

گذشته از اين دو پيشوند دوتا پيشوند ديگه هم هست که واسه جدا کردن دوتا اسم استفاده ميشه. "la"  و "lo" .

مثلا Giovanni la Fabro، مثل دو اسميهاي فارسي عليرضا و ...، اگه اسم دوم اسم فاميل باشه از lo استفاده ميشه. مثلا ممکنه نام خانوادگي کسي " گرکو " باشه که در اين حالت به صورت lo Greco نوشته ميشه.

 

تو بعضي از مناطق که، اسم و فاميلهاي مشابه هم زياده، معمولا با يه کلمه و صفت اضافه، طرف رو معرفي ميکنن و واسه اينکار قبل از اون يکي از کلمه هاي    detto, vulgo يا dit ميذارن.

 

به گفته پيروز عزيز امروزه تو ايتاليا اسامي خانوادگي عجيبي هم رايج شده. چيزايي مثل Cavalli, Gatti  و Agnelli يعني اسم حيونا ( اسب، گربه و بره). يا اسمهاي رنگي مثل Neri, Bianchi و Rossi (سياه، سفيد و قرمز)

 

گذشته از اين موارد، براي آشنايي بيشتر، در ادامه من بيست اسم خانوادگي رو که به ترتيب رايجترين اسامي تو ايتاليا  هستند رو براتون مينويسم : 

Rossi

Russo

Ferrari

Esposito

Bianchi

Romano

Colombo

Ricci

Marino

Greco

Bruno

Gallo

Conti

De Luca

Giordano

Mancini

Rizzo

Lombardi

Costa

Moretti

روسسي

روسسو

فرراري

اسپوزيتو

بيانکي

رومانو

کولومبو

ريچي

مارينو

گرکو

برونو

گال لو

کونتي

دلوکا

جوردانو

مانچيني

ريتزو

لومباردي

کوستا

موريت تي

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 1:53 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 

Ci dice che lui all’inizio non voleva fare questo viaggio ultramondano. Si trova in questa selva, ci sono le tre belve, che sono belle anche così come sono, senza metafore. Si trova una lonza, un leone e una lupa che li ferma. Uno c’ha paura. E’ una cosa spettacolare senza la metafora, l’allegoria, i segni. Ad un certo punto arriva Virgilio che è il suo poeta preferito. Le sue prime parole sono: “Pietà, miserere me”. C’ha paura, una paura tremenda e Virgilio lo deve convincere, gli dice che lui è stato insignito, che deve fare ‘sto viaggio, che deve scrivere... e lui non vuole andare in nessuna maniera, finché Virgilio lo convince. Lui decide di andare e dopo si riferma: “Non voglio venire”. Proprio non vuole andare. Finché Virgilio per convincerlo gli dice che è stato chiamato da Beatrice, Santa Lucia e la Madonna. Tre donne che lo chiamano e vogliono per forza che lui faccia questo viaggio. Quando Dante sente che tre donne l’hanno chiamato c’è quel... ve lo vorrei leggere perché c’è un... non è che la so proprio tutta tutta a memoria, ci sono dei versi che... Nel II canto c’è una delle similitudini più belle della Divina Commedia, quella dei fioretti, lui sentendo dire che tre donne lo chiamano dice:

 

به ما ميگه كه ابتدا دانته نميخواسته اين سفر ماوراء الطبيعه روانجام بده. خودشو تو اين جنگل پيدا ميكنه، سه تا حيون درنده هستن، كه قشنگيشون همونطوريه كه بايد باشن، بدون هرگونه استعاره اي. يه پلنگ، يه شير و يه گرگ ماده اي كه در اونجا متوقف شدند.

 

 

هركسي ميترسه. يه چيز واقعا خارق العاده ايه. بدون هرگونه استعاره، كنايه و يا نشونه اي. در يه لحظه ويرجيل مياد كه همون شاعر مورد علاقه اشه. (دانته) اولين كلماتش اينا هست: « رحم كن به من بيچاره بينوا ». كه ميترسه، يه ترس بسيار وحشتناك و ويرجيل بايد متقاعدش كنه. بهش ميگه كه او (دانته) مورد فخر و توجه قرار گرفته كه بايد اين سفر رو انجام بده، كه بايد بنويسه... و او (دانته) به هيچ طريق نميخاد كه بره، تا اينكه ويرجيل متقاعدش ميكنه. او (دانته) تصميم ميگيره كه بره و بعد دوباره متوقف ميشه. «نميخام بيام».دقيقا نميخاد كه بره. تا اينكه ويرجيل براي متقاعد كردنش بهش ميگه كه از طرف بئاتريس، سانتا لوچيا و مادونا (مريم مقدس) مورد خطاب واقع شده. سه زني كه صداش ميكنن و ميخان كه او اين سفر رو انجام بده. وقتي دانته ميشنوه كه سه تا زن صداش كردن، اينو، اونو،...

 

(بنيني حالا از خودش ميگه كه،) براتون دلم ميخاد كه بخونم (از روي همون كتابي كه جلوشه)... نه اينكه همه شو بخاطر داشته باشم از حفظ و بيتهايي هست كه ... در آواز دوم يكي از نظر تشابه در كمدي الهي، زيباترينه ، همون قسمت گلها، او (دانته) در حالي كه ميشنوه سه زن صداش ميكنن، اينطوري ميگه:

 

Quali fioretti dal notturno gelo
chinati e chiusi, poi che ’l sol li ’mbianca,
si drizzan tutti aperti in loro stelo,
tal mi fec’io di mia virtute stanca

چون نهالهايي كوچك كه پژمرده و بي رمق سر خم كرده و

ناگه ساقه هايشان راست كرده و شكوفه هاي خود،

بيرون دهند وز نور سفيد و حرارتبخش بهره مند گردند

نيروي رو به نابودي من نيز تغيير يافت.

 

Ma pensa che... è proprio un’immagine, come si può dire, ci si può ricavare, ora non voglio fare facili allusioni, ma è una cosa proprio di una potenza, teologica, virile, umana, carnale, animosa, animalosa, creaturale e si potrebbe trovare dei termini novi. Lui è convinto a andare là dal richiamo, diciamo, della potenza femminile. E’ la potenza femminile che lo fa andare. E’ un libro tutto al femminile la Divina Commedia, è un libro tutto sull’amore, basato tutto sull’amore. Ora, quando parla di Paolo e Francesca, che sono i passi più famosi, sentiamo che è il primo dannato con il quale parla, Francesca. E per la prima volta nella storia - un’invenzione di lui, uomo del Medio Evo - per descrivere tutto un personaggio, prende un momento della sua vita. Questa è un’idea che mi ha sempre affascinato. Prende un solo momento della sua vita e quel personaggio è scolpito per l’eternità. E’ un’invenzione di Dante Alighieri. Per Paolo e Francesca prende il momento in cui loro due non sapevano di essere innamorati e vengono trafitti dall’amore e quel momento rimarrà scolpito per sempre. Lui sceglie quel momento e sarà il momento dell’eternità. Mentre noi sentiamo Francesca che parla e piange e dice, soffriamo.

 

اما فكرشو بكنيد... دقيقا يه تصوير، چطور ميشه گفت، ميتونه آدمو دوباره از جا بكنه. حالا نمي خوام مقاصد ساده اي رو بيان كرده باشم، اما چيزي هست نشات گرفته است از يه قدرت، علم الهي، مردانگي، انسانيت، نفسانيت، روحانيت، شهوانيت، خلق شدني و قابل دست يافتن در نهايت نقلها و حكايتها.

 

او (دانته) براي رفتن به اونجا متوقف شد، بخاطر اون مورد خطاب قرار گرفتن دوباره، با توجه به اون قدرت زنانگي. و کمدي الهي کتابيه همه اش زنونه. کتابيه همه اش در باره عشق. روي عشق پايه گذاري شده.

 

حالا وقتي که درباره پائولو و فرانچسکا صحبت ميشه که قسمتهاي خيلي معروفيند، ميشنويم که اولين آسيب ديده ها هستند. با کي صحبت ميکنه؟ با فرانچسکا. و اولين باره که در تاريخ مردي از قرون وسطي، براي توصيف تمام يه شخصيت، يه لحظه زندگيشو نشون ميکنه. اين عقيديه که منو براي هميشه مجذوب کرده. يه لحظه زندگي رو مشخص (نشون) ميکنه و اون شخصيت يه سمبل و اثر جاويدان ميشه. اين کشف دانته آليگيري هست. براي پائولو و فرانچسکا لحظه اي رو مشخص ميکنه که در اون لحظه اون دوتا نميدونستن که عاشق همديگه و زخمي عشق شدن و اون لحظه براي هميشه يه اثر خواهد شد. او (دانته) اون لحظه رو انتخاب ميکنه و لحظه جاودانگيه، وقتي ما ميشنويم که فرانچسکا صحبت ميکنه و گريه ميکنه و ميگه ،،، زجر ميکشم:

 

Mentre che l'uno spirto questo disse,
l'altro piangea; sì che di pietade
io venni men così com'io morisse.
E caddi come corpo morto cade.

آنگاه كه يكي از دو روح سخن ميگفت،

ديگري با صداي بلند ميگريست كز ترحم بسيار

چون آنكه در شرف مرگ باشد، از هوش رفتم.

و چون جسدي بيجان، بر زمين نقش بستم.

 

Ma quando si sente: l’altro piangea, il cuore sobbalza, e quel verso che dice quando hanno scoperto... Dante vuol sapere come hanno fatto a capire che erano innamorati. Gli interessa a lui personalmente, è proprio la sua domanda: come accadde che voi vi scopriste innamorati? E lei dice:

 

اما وقتي شنيده ميشه که اون يکي ديگه (پائولو) گريه ميکنه، قلبمون از جا کنده ميشه و اون بيت ميگه آن دو هنگامي که پي بردن (منظور به عاشق شدنشونه).... (وادامه ميده) دانته ميخاد بدونه چطور فهميدند که عاشق هم شده بودند. براش جالبه (دانته) به صورت شخصي و اين سوالشه: چطور اتفاق ميافته که شما پي ميبريد که عاشق هم شديد؟ و او (فرانچسکا) ميگه:

 

Quando leggemmo il disiato riso
esser basciato da cotanto amante,
questi, che mai da me non fia diviso,
la bocca mi basciò tutto tremante.

آن نيز زماني كه در صفحات كتاب دريافتيم

كه لبخند مورد نظر عاشق، با لبان خودش بوسيده شد!

ياري كه هرگز از من جدا نگردد،

دهانم با چهره اي لرزان بوسيد...

 
Ma queste son cose che uno... come applaude? Qui si spoglia e fa l’amore con un tavolo dalla bellezza. Viene voglia di violentare un tavolo minorenne!
Sono versi che lasciano... (applauso)

 

و اينا چيزايي هستند که هر کسي(بشنوه) ... چه تشويقيه که ميکنه؟ (باعث ميشه) که همينجا آدم لخت بشه و عشقبازي کنه با يه ميز از نقطه نظر زيبايي .

آدم تمايل پيدا ميکنه که به ميز بيچاره کوچولو هم رحم نکنه (خشونت جنسي کنه)! ابياتي هستند که مارو ول ميکنه ( که هر کاري دلمون بخواد بکنيم )...! (تشويق حاضران)

 

Siamo nel primo girone dell’Inferno - il primo, vero - dove Dante ci ha messo (non a caso in quello dove si soffre meno, per modo di dire) quelli che sono morti per amore, i lussuriosi, ma anche quelli che sono morti per amore perché si amavano l’uno con l’altro. Proprio perché lui stesso c’aveva paura di andarci: “Meglio che faccio un posto un po’ meno sofferente!” Quindi in questo canto si parla di questa storia. Di questi due amanti che so’ stati presi mentre stavano leggendo una storia che li riguardava - erano quasi loro - un libro. La storia di Paolo e Francesca la sapete tutti, insomma che... lei doveva sposare Gianciotto Malatesta e naturalmente era bruttissimo, era anche zoppo. Gli è arrivato brutto e zoppo, ma brutto, una personaccia! Gli portò la cosa di matrimonio il su’ fratello che era bellissimo. Lei pensava fosse quello suo marito. Pensate quando è arrivato quell’altro, che era cattivo, brutto e zoppo, ma proprio ignorante come una capra e quindi... Non è che poi l’ha tradito, solamente che il primo afflato d’amore con il primo che vedi... magari se vedeva prima quell’altro si sarebbe innamorata. Ha visto prima quello, allora... Aspettava l’amore. Quando aspetti l’amore non si vede più niente, diventa tutto meraviglioso.

 

 در روز اول جهنم هستيم. (منظور ورود دانته به جهنم) – اول، حقيقتا جائيه که دانته ما رو توش قرار داده (نه که به صورت اتفاقي جائيه که در اونجا کمتر زجر کشيده ميشه، يه نوعي از بيان که ميخوام بگم).

 

(در اونجا) اونايي هستن که به خاطر عشق مردن،  شهوترانن، اما همونطور هم کساني که به خاطر عشق (واقعي) مردن. چون يکي عاشق يکي ديگه بوده. دقيقا هم به همين خاطر بود که او (دانته) ميترسيد که به اونجا بره (چون خودش هم عاشق بود) ميگه : « بهتره جائي بريم که کمتر زجر کشيده ميشه!». بنابراين در اين قسمت سرود، از اين داستان صحبت ميشه.

 

 

(بنيني) از اين دو عاشق و معشوق چيزي رو برداشت کردم، وقتي داشتم يه داستاني رو ميخوندم که تقريبا متوجه اونا بود (به اونا برميگشت) – يه کتاب. داستان پائولو و فرانچسکا، همتون ميدونيد، به هر صورت که... او (فرانچسکا) ميخاست ازدواج کنه با Gianciotto Malatesta و طبيعتا خيلي هم زشت بود.. شل هم بود. (خلاصه) زشت و شلي قسمتش شده بود، اما زشت (واقعا زشت)، يه شخصيت زشت( به طور خلاصه)! اونو داداشش که خيلي هم خوشگل بود ميبره براي (مراسم) ازدواج. او (فرانچسکا) فکر ميکرد که شايد برادر خوشگلش شوهرشه. فکرشو بکنيد وقتي که اون يکي اومد که زشت بود، زشت و شل. واقعا هم مثل بز، نادان. بنابراين(خودتون ديگه حدس بزنيد)... نه که بعدش خيانت کرد. فقط اينکه اولين اتفاقه (رخداده) عشقي با همون اوليه که ميبيني (باهاش برخورد ميکني)...خب اگه اول اون يکي (يعني خوشگله) رو ميديد، ممکن بود عاشق اون ميشد. اول زشته رو ديد، خب... منتظر يه عشقي بود (کسي که بهش عشق بورزه)، وقتي منتظر عشقي هيچ چيز ديگه اي ديده نميشه، همه چيز با شکوه و جلال ميشه.

 

Questo afflato d’amore, Dante gli chiede, vuol sapere da loro come fecero a ‘nnamorarsi. Perché a Dante gli interessa come si fa a ‘nnamorarsi: “Voglio sapere come scatta questo mistero dell’universo dell’amore”, che può scattare tra chiunque, con chiunque e in qualsiasi momento. E quella è una cosa che dentro ci sono... c’è Semiramide, che era una talmente lussuriosa che aveva fatto un editto dove imponeva a tutti di fare all’amore per la strada dalla mattina alla sera, di modo che anche lei fosse normale. Siccome questa Semiramide faceva all’amore dalla mattina alla sera con tutti, ha fatto un editto... E’ come se anche qui in Italia si dovesse tutti... Non facciamo riferimenti che è sempre brutto e terribile...
C’è Minosse in questo canto, con tutte le similitudini... “Vabbè Benigni, abbiamo capito, facci ‘sto canto”. 

 

اين واقعه عشقي رو دانته از اونا تقاضا ميکنه. ميخاد بدونه که اونا چطور تونستن که عاشق هم بشن. براي اينکه براي دانته جالبه اينکه بدونه چطور ميشه عاشق شد. ميگه: « ميخام بدونم چطور ميشه اين رمز و راز جهاني از عشق مشتق بشه»، که ميشه اونو بين هر کس و با هرکس و در هر شرايطي جزء به جزء قسمت کرد. و اون چيزي که داخلش چيزاي ديگه اي هم هست (اينجا مثال ميزنه)... 

 

شخصي (زني) هست به اسم Semiramide که کسي بود با تمام وجود شهوتران. مطالبي به چاپ رسوند که ميخاست به همه تحميل کنه که تو خيابون از صبح تا شب با هم عشق بازي کنيد، انگار که خودش هم آدم نرمال و خيلي معمولي باشه. چون که اين Semiramide از صبح تا شب عشق بازي ميکرد و يه مطالبي هم چاپ کرده... مثل اين ميمونه که اينجا تو ايتاليا هم بايستي که همه (آره ديگه)... بهتره که ربطش نديم که يه چيز زشت و وحشتناکي به حساب مياد همه اش...

(خلاصه اينکه) مينوس تو اين سرود هست با تمام تشبيهاتش...  (اينجا ديگه به خودش ميگه) « خب بنيني فهميديم ديگه شروع کن.» ...

 

تصویری از مینوس، که تو سرود پنجم بهش اشاره میشه. اون گناه گناهکارهارو بررسی میکنه و با تعداد دوری که دمشو دور خودش میچرخونه،  طبقه ای رو که گناه کار باید بره رو مشخص میکنه.

  

__________________________________

 

« در ادامه بنيني شروع ميكنه و سرود پنجم كتاب كمدي الهي رو از حفظ ميخونه. در مورد اين سرود زيبا قبلا اينجا باهم صحبت كرديم و ترجمه بخش اصلي اين سرود رو كه شامل داستان فرانچسكا و پائولو هست رو هم اينجا براتون نوشتم. دوستاني كه هنوز فيلم اين سخنراني رو تهيه نكردن، ميتونن دكلمه بنيني از اين سرود رو تو همون لينكي كه اشاره كردم پيدا كنن. لازم به ذکره که ترجمه تمام اشعار نوشته شده، متعلق به خانم فریده مهدوی دامغانی هست .

 

با تشكر فراوان از ماريوي عزيز بابت زحمت زيادي كه براي ترجمه اين قسمت كشيدن، به همت ایشون، انشالا تو قسمت بعدي به دانشگاه پادوا خواهيم رفت و اونجا سخنان بنيني رو در مورد داستان اوليس خواهيم شنيد. »

 كاوه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 9:1 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 

مقدمه:

 

مطالبي رو كه در ادامه مشاهده خواهيد كرد، ترجمه هاي ماريوي عزيز از سخنرانيهاي روبرتو بنيني در دانشگاه La Sapienza رم، دانشگاه پادوا و بولونيا هست كه در مورد دانته و كمدي الهي ايراد شده.

من به درخواست مترجم، هيچ تغييري در جمله بندي و كلمات ندادم و تنها اونا رو از فينگليش به فارسي تبديل كردم. لازم به ذكره كه درج اين سخنرانيها تو اينجا به معني تاييد عقايد گوينده نيست و تنها آشنايي با عقايد و صد البته يادگيري زبون ايتاليايي مورد نظر بوده. اميدوارم كه مورد توجه و استفاده شما عزيزان قرار بگيره

 

 

1- سرود پنجم، فرانچسكا و پائولو

  

(Sale in piedi sulla sedia)
Qui non si può stare, vero?
Dunque... volevo venire qua in questo giro che abbiamo fatto delle università, che mi hanno arricchito veramente... nel senso - vero - spirituale del termine, e fare un incontro con gli studenti, poi il Magnifico Rettore mi ha detto “Ma vieni a fare una bella lectura Dantis”, e così dicendo ha invitato la lepre a correre! Anche perché non ho mai fatto un vero e proprio incontro, lezione, o come si vuole dire, o chiarificazione, perché a me quando si parla di Dante mi si rigira subito il corpo e l’anima, mi va bene tutto. Ci tengo a dire che il mio è un contributo; quello che dico ovviamente non ha carattere scientifico, ma personale. Qualsiasi cosa si dice su Dante va sempre bene, perché è un contributo che diamo alla poesia, all’altezza, alla bellezza e alla gioia del mondo e del vivere.

 

(با پا ميره روي صندلي)

اينجا نميشه ايستاد، درسته؟

اينكه... ميخواستم بيام اينجا تو اين گشتي كه در دانشگاه زدم، و واقعا از نقطه نظر معنوي و روحاني خيلي منو غني كرد و ديگه اينكه يه برخوردي هم با دانشجو ها بكنم. بعد رئيس با شكوه (باحال) دانشگاه، بهم گفت كه " بيا يه ادبيات زيباي دانته اي رو بيان كن" و اينطور گفتن و دعوت كردن، مثل خرگوشي منو وادار به دويدن كرد !

همچنين به خاطر اينكه هرگز يه برخورد واقعي، درس و يا چطور ميشه گفت، يه بيان روشن و آشكاري نداشتم. (از اين موضوع)، چون وقتي با من از دانته حرف زده ميشه روخ و بدن من به گردش درمياد و برام خوبه همش. خيلي روش حساب ميكنم و برام مهمه كه سهمي در اين باره داشته باشم، چيزي كه ميگم يك هويت علمي نداره بلكه شخصيه. (از نقطه نظر شخصي حرف ميزنم نه علمي)

هر چيزي كه درباره دانته گفته ميشه هميشه خوبه، به خاطر سهم و ديني كه به شعر ميديم و ادا ميكنيم. به بلندي، به زيبايي، به شاديي كه به دنيا و زندگي ميديم.

 

 

Dante Alighieri ci ha lasciato l’apice di tutte le letterature. Io sono un uomo di spettacolo e gli uomini di spettacolo vengono dalla narrazione perché devono saper raccontare. Quindi sono anche un uomo di lettere, se vogliamo buttare là, e anche uno piuttosto esigente, nel senso che quando leggo mi piace proprio godere della lettura, il piacere della lettura. Quando dico perciò che la Divina Commedia è veramente la vetta delle letterature, lo dico proprio per il piacere della lettura e per il fatto di non respingere un amante straordinario come Dante Alighieri, il quale ci ha regalato una cosa così bella che, come dice il poeta, “chissà cosa abbiamo fatto di straordinario, di cui ci siamo dimenticati, per esserci meritati un dono così bello come la Divina Commedia”. E’ come se Dio avesse detto: “Sono stati talmente bravi, boni, che li voglio premiare, gli do uno che gli scrive la Divina Commedia”. Questo è una cosa spettacolare, forse ce ne siamo dimenticati. Quindi c’è anche il canto, la musicalità, c’è il racconto e, naturalmente, la poesia.

 

دانته ما رو در بالا و نوك همه انديشه ها قرار داد. من يك آدم نمايش هستم. و مردان نمايش ميان براي حكايت كردن، چون بايد بدونن حكايت كردنو. بنابراين آدم ادبيات (اهل ادبيات) هم هستم، اگه بخوايم خودمونو توش بندازيم (منظور ادبياته)، و همينطور يه آدم پر توقع و مشكل پسندي مثل من، منظورم اينه كه وقتي يه چيزي رو ميخونم، دوست دارم از ادبياتش لذت ببرم و خوشم بياد.

وقتي ميگم كمدي الهي حقيقتا نوك ادبياته، اونو دقيقا بخاطر خوشايند ادبيات ميگم و اينكه پس نزده باشم يك عاشق خارق العاده اي مثل دانته رو. هموني كه به ما چيزي به اين زيبايي رو هديه داده كه در وصفش شاعر ميگه:

« كي ميدونه چه كار خارق العاده اي كرديم. كه فراموش كرديم كه لايق يه هديه زيبا مثل كمدي الهي دانته باشيم. »

و مثل اينكه خدا گفته باشه كه « اينقدر خوب و با عرضه بوديد كه بهتون ميخوام جايزه بدم. بهتون كسي رو ميدم كه كمدي الهي بنويسه. »

 اين يه چيز باشكوه، شايد فراموشمون شده باشه ازش. بنابر اين آواز (سرود) هم داره. آهنگين هم هست. حكايت و همچنين شعر هم هست.

 

 

E la poesia, come si sa, va detta ad alta voce, perché viene dalla tradizione orale. Addirittura mi ricordo di un passo di Sant’Agostino che mi ha colpito. Si dice che lui per la prima volta è rimasto colpito quando è andato a Milano, da Sant’Ambrogio e ha visto che leggeva mentalmente. Era la prima volta che accadeva nella storia, che qualcuno leggesse mentalmente e Sant’Agostino è rimasto stralunato da questa cosa. In ebraico addirittura leggere e gridare si dice nella stessa maniera. Quindi tutta la grande poesia deve essere letta ad alta voce. La poesia che non regge ad essere letta ad alta voce, vuol dire che non è una grande poesia. E’ una delle regole - la più antica del mondo - il fatto che sia cantata.

 

و شعر، همونطور که میدونيم، با صداي بلند بيان میشه، چون به صورت روايت شفاهيه.

حتي يه تيكه از سنت اگوستينو يادمه که خيلی منو تحت تاثير قرار داده. گفته میشه که او براي اولين بار متاثر شد وقتی که به میلان و پيش سنت آمبروجو رفت، و ديد که داره به صورت ذهنی (از حفظ) میخونه. براي اولين بار بود که در تاريخ اتفاق میافته، که کسی ذهنی بخونه و سنت اگوستينو با ديدن این قضيه چشمش گرد شد.(از تعجب)

در قوم يهود حتي خوندن و داد زدن به همين صورته که گفته میشه. بنابراین اشعار بزرگ بايد با صداي بلند خونده بشه. شعری که هدايت و رهبری نشه خوندنش با صداي بلند، به این معنيه که يه شعر بزرگ نيست. این يه قاعده قديمي دنياست کاريکه بايد انجام بشه.

 

Ora Dante è stato a fare un viaggio nell’aldilà; noi dobbiamo credere che c’è stato veramente. Io non ho mai avuto dubbi che Dante sia stato nell’Inferno, nel Purgatorio, nel Paradiso. Ci si buttò dentro. Ci dice delle cose precise, quando parte “nel mezzo del cammin di nostra vita”. Ci dice esattamente che c’ha 35 anni. Poi dice: “Mi ritrovai per una selva oscura”, e allora dice: “Come era a cena da amici e ha perso la strada di casa? Si è trovato in un bosco? Come è andata?” Uno la può leggere anche così oppure capisce subito che comincia l’allegoria, perché la selva oscura addirittura un grande poeta americano, Pinsky, che è un grande traduttore della Divina Commedia ha detto proprio che Dante in quel momento si trovava in una depressione. Uno che è depresso, che sta proprio per morire, che sta male... quindi comincia l’allegoria. Ha scritto questa cosa proprio per ergersi e tornare alla vita. Queste sono tutte letture che vengono in seguito.

 

حالا دانته يه سفری به ماورا انجام داد، ما بايد باور کنيم که حقيقتا انجام شده. من هرگز شکی نداشتم که دانته در جهنم بوده باشه. در برزخ، در بهشت. او داخل این مجرا شده. به ما چيزاي دقيقی میگه (از اونجا)، وقتی عزيمت میکنه در جمله "  nel mezzo del cammin di nostra vita "، در اوسط راه زندگيم، به ما میگه دقيقا که 35 سالشه. بعد میگه :" Mi ritrovai per una selva oscura خودمو در يك جنگل تاريک و تيره  پيدا میکنم. و در ادامه میگه " Come era la cena …" چطور بود شام با دوستان و راه خونه رو گم کردم؟ خودشو تو يه جنگل پيدا کرد؟ چطور گذشت؟

هر کس میتونه همينطوری بخونه و زود بفهمه يا اینکه زود شروع کنه کنايه بزنه، مثلا بگه، براي چی جنگل تاريك. حتي يه شاعر بزرگ امريکای به اسم پينسکی، که يکی از بزرگان ترجمه کمدي الهيه، دقيقا گفته که دانته در آن زمان در يه حالت کسلی و بيماری به سر میبرده. کسی که بيماره و در حالت مرگه، و حالش هم بده... (ديگه معلومه،،میخاد بگه...)

 بنابراین شروع ميكنه به كنايه زدن. (اینجا بنيني از قول شاعر پينسکی میگه:) این چيزو نوشته (منظور دانته) دقيقا براي اینکه خودشو بالا بکشه و به زندگی برگرده.  اینها همش قرائتهايي هست که در ادامه میاد.

 

Ma come mai quest’opera dura tanto? Un’opera per dura’ tanto o è erotica o è religiosa. Guardate la Bibbia, volevo dire, più erotica e mistica della Bibbia credo non ci sia opera. Ed è il libro più venduto e più letto da tutti, anche perché, volevo dire, quando si sanno i gusti dei lettori... La Bibbia è anche l’unico libro e l’unico esempio in cui l’autore del libro è anche l’autore dei lettori, quindi sa esattamente quello che.. è andato preciso. E’ un fatto...

 

چطور این اثر اينقدر طولانيه؟ يک اثر طولانی يا عشقی يا مذهبی. انجيلو ببينيد، میخاستم بگم، عشقیتر و غني تر از انجيل فکر نکنم اثری باشه. پر فروشترين و پر خواننده ترين کتاب نسبت به همه کتابها، و همينطور اینکه، میخاستم بگم، يعنی چقدر مزاج خواننده هارو هم میدونند... انجيل تک هم هست و تنها مثالی هست که درش مولف کتاب، مولف خواننده گان هم هست، بنابراین دقيقا همونی که میخاد رو میدونه و به همين خاطر هم دقيق و کامل شد. يه رخداد...

 

 

La Divina Commedia è erotica, estremamente erotica, ma più che erotica è sensuale. La sensualità di Dante, il verso! Qualcuno di voi ricorderà il famoso sonetto, proprio trovato nel tavolo di un notaio bolognese, quello che comincia: No me poriano giamai fare menda, dove ammenda fa rima con Garisenda. Ha fatto questo sonetto che è proprio a firma Dante Alighieri, si dice. Poi è stato riportato, la firma non l’ha mai vista nessuno però oramai è dato per suo, dove Dante Alighieri, guardando la Garisenda che non aveva mai visto, dice che vorrebbe accecare i suoi occhi e proprio fracassarli perché mentre guardava la Garisenda dietro di lui gli è passata, gli hanno detto, la più bella donna di Bologna, e lui non l’ha vista perché stava guardando ‘sta Garisenda. E s’è talmente arrabbiato di questo che ci ha scritto un sonetto. Vai a ripigliarla, perché allora trovare le donne non era facile come ora. Come ora, è sempre difficile intendiamo, però... Lui aveva questa sorta di... e comunque sulla sensualità di Dante ne sono state dette tante, ma la Divina Commedia ce ne dice di più.

 

کمدي الهی عشقیه، به صورت اغراق آميزی عشقیه، اما بيش از اونکه عشقی باشه، شهوانيه. شهوت پرستي دانته، شعره !

 کسی از شما به خاطرش میاد اون قصيده مشهور، که دقيقا رو میز يه محضر دار بولونيايي  پيدا شد؟ همونی که اینطور شروع میکنه: " No me poriano ,,,,"

 

(متاسفانه کاوه این قسمت قصيده رو  با وجود اینکه خودم بولونيا هستم از هر کی پرسيدم معنيشو نمیدونست،منظورم ایتاليايهايكه اینجا بودن،حالا شايد تو کتابخونه اي، جايی، يه وقتی پيداش کردم،،آخه میدونی ،،زبونه اصليه خود بولونياييها ،اصلا شبيه ایتاليايه معمولی نيست،،خيلی سخته فهميدنش)

 

 

برج گری سندا(Garisenda) در بولونیا

 

گفته میشه که اتفاقا اين قصيده با امضاي دانته آليگيري بوده. بعد بهش چيزي اضافه شده، امضارو ديگه هرگز كسي نديده اما ديگه بهش نسبت داده شده. جايي كه دانته آليگيري، در حالي كه Garisenda رو نگاه ميكنه كه هرگز ( تا اون لحظه) نديده بودش، ميگه كه دلش ميخواد چشماشو كور كنه و كاملا خوردشون كنه(منظور خودش). چون وقتي Garisenda رو نگاه ميكرد، از پشت سرش كسي كه رد ميشد، بهش ميگه، خوشگل ترين زن بولونيا، و او (دانته)، اونو نديد، چونكه دقيقا به Garisenda خيره شده بود و با تمام وجود از اين موضوع عصباني شد كه براش يه قصيده نوشت. (كه ميگه) برو پسش بگير، چون تو اين زمونه زن پيدا كردن راحت نيست. (حالا بنيني يه متلكي از خودش به جمعيت ميندازه، ميگه) مثل حالا، سخته ديگه ، منظور... او (دانته) اين ماجرا رو داشت... و به هر صورت روي شهوت پرستي دانته چيزاي زيادي گفته شده، اما كمدي الهي برامون بيشتر ميگه...

 

ادامه دارد...

  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

برای دیدن متن کامل قصیده مذکور یه سر برید اینجا  

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 9:5 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 

همونطور كه ميدونيد روبرتو بنيني به دليل تلاشش جهت معرفي دانته و كتاب كمدي الهي امسال نامزد جايزه ادبیات نوبل شده و برنده نهايي هم هفته اينده اعلام ميشه .

 

 

 

حدود يكسال هست كه بنيني با يه تور سراسري به نام همه اش دانته (Tutto Dante) به شهرهاي مختلف ايتاليا ميره و تو برنامه هاش به تفسير اشعار كمدي الهي ميپردازه و اونا رو از حفظ ميخونه.

 

دلم ميخواست به مناسبت نامزدي جايزه نوبل، يكي از سخنراني هاي اخیر بنيني رو براتون ترجمه كنم، اما متاسفانه تا حالا فيلم كاملي از اين سخنرانيها منتشر نشده. تنها فيلمهاي كاملي كه در اين رابطه موجوده يكي مجموعه سخنرانيهاي بنيني تو دانشگاههاي مختلف به نام Inferno e Paradiso مربوط به سال 200۱ و دومي هم Ultimo del Paradiso مربوطه به كريسمس سال 2002 هست.

 

 

خوشحالم خدمتتون اعلام كنم كه به همت دوست بسيار عزيزي به نام ماريو، بزودي شاهد ارائه تدريجي ترجمه فارسي مجموعه سخنراني هاي بنيني در فيلم «دوزخ و بهشت»، از اين وبلاگ خواهيد بود.

ماريو، دوست عزيزي كه ساكن بولونيا هست، قسمتي از اين فيلمو ترجمه كرده و برام فرستاده و درحال ترجمه الباقي اون هست.

 

 

حقيقتش اينكه ترجمه سخنرانيهاي يه فرد ايتاليايي اونم كسي مثل بنيني كه نصف حرفاشو با سر و دست ميزنه، كمي مشكله . به همين جهت پيشنهاد ميكنم كه اين سخنرانیها رو روي فيلم مربوطه دنبال كنيد .

 

انشالا وقتي ترجمه ها كامل بشه، اونا رو به صورت زيرنويس درميارم كه راحت تر بشه روي فيلم دنبالش كرد. تا اون موقع ميتونيد اين فيلمو از گوگل بگيريد يا براي تهيه CD نسخه با كيفيت اون، با من تماس بگيريد.

يه بار ديگه جا داره از ماريو بخاطر زحمتي كه ميكشه تشكر كنم و اميدوارم اين كار ارزشمند رو هرچه زودتر كامل كنه .

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

 

پ. ن. : متاسفانه جایزه نوبل ادبیات امسال نصیب آقای بنینی نشد و این جایزه به خانم دوریس لسینگ (Doris lessing) خانمی انگلیسی متولد کرمانشاه در سال 1919 رسید.

 

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 4:12 قبل از ظهر  توسط کاوه  | 

 

باز شکاري فدريگو

 

درباره جوواني بوکاچو (Giovanni Boccaccio) و کتاب معروفش دکامرون (Il Decamerone) قبلا صحبتي کرده بوديم. از امروز قصد دارم، هر از چندگاهي يکي از داستانهاي اين کتاب را معرفي کرده و از شما دعوت کنم تا به متن اصلي داستان، همراه با تلفظ آن توجه کنيد.  براي افتتاح از داستان زيباي باز شکاري فدريگو که نهمين داستاني است که در روز پنجم نقل ميشود، اغاز ميکنيم.

 

دريافت متن اصلي و تلفظ داستان

  

فدريگو دلي آلبريگي (Federigo degli Alberighi)، نجيب زاده فلورانسي، که در دلاوري و داشتن صفات برجسته، انگشت نماي ولايت توسکاني بود، عاشق بانوي زيبايي به نام مونا جووانا (monna Giovanna) ميشود.

 

فدريگو براي جلب توجه او همه کاري ميکند. از شرکت در مسابقات پهلواني گرفته تا برگزاري جشن و ميهمانيهاي باشکوه و بذل و بخشش هداياي فراوان. اما نه تنها اين تلاشها ثمري نميدهد، بلکه باعث ميشود فدريگو ثروت خود را از دست داده، فقير و بي پول شود. بطوريکه تنها يک باز شکاري کمياب، از تمام ثروتش باقي ميماند. او که ديگر نميتوانست در شهر اقامت کند به يک کلبه روستايي کوچ ميکند تا با فقر و تنگدستي زندگي کند.

 

روزي شوهر ثروتمند بانو جووانا که سخت بيمار بود، وصيت ميکند که تمام اموالش پس از مرگ به پسرش و بعد از او به جووانا برسد و از دنيا ميرود.

 

 

در فصل تابستان جووانا به همراه پسرش براي استراحت به ملک ييلاقي خود که چندان دور از کلبه محقر فدريگو نبود ميروند. پسرک باب آشنايي را با فدريگو باز ميکند و اغلب اوقاتش را براي بازي در آنجا ميگذراند. با اينکه او عاشق باز شکاري فدريگو بود، اما چون ميديد فدريگو بسيار به آن پرنده علاقمند است، هيچگاه جرئت نکرد، تقاضاي درخواست آن را بکند.

 

روزي پسر جووانا نيز به بستر بيماري ميافتد. جووانا تمام تلاشش را براي بهبوديش انجام ميدهد و از او ميخواهد هر درخواستي دارد بگوید تا برايش فراهم سازد، تا اينکه پسر روزي به مادرش ميگويد که اگر او بتواند باز شکاري فدريگو را برايش بياورد، خيلي زود شفا خواهد يافت.

 

جووانا ميدانست که اگر از فدريگو، باز شکاري را طلب کند او مخالفت نخواهد کرد. او ميدانست  فدريگو مدت زيادي عاشقش بوده و او کاملا به وي بي اعتنا بوده است. از طرف ديگر ميدانست که آن باز شکاري، تنها دارايي و در عين حال وسيله معاش اوست که با آن پرندگان را شکار ميکند. به همين دليل نميتوانست خود را راضي کند تا پيش فدريگو برود. اما درنهايت مهر مادري بر وي غلبه ميکند و با يکي از دوستان خويش به کلبه محقر فدريگو ميرود.

 

فدريگو که از ديدن بانو حيرت زده و در عين حال بسيار شادمان شده بود، تقاضاي آنان مبني بر صرف ناهار در کنار هم را ميپذيرد و آنان را به داخل دعوت ميکند.

او براي تهيه غذا نه پولي داشت و نه چيزي که گرو بگذارد، در عين حال ميخواست از آنها در خور شانشان پذيرايي کند. در همين حين به ياد باز شکاري ميافتد و بي لحظه اي تامل آن را سر ميبرد و کبابي از آن براي ناهار آماده ميکند .

 

بانوان بي آنکه بدانند غذايي که ميخورند چيست، ناهار را صرف ميکنند. پس از صرف غذا جووانا رو به فدريگو ميکند و ميگويد که چگونه مهر مادري وي را برآن داشته تا به نزد وي آيد و عزيزترين چيز فدريگو که همان باز شکاريست را براي بهبودي تنها فرزندش، طلب کند.

 

فدرگو با شنيدن اين سخنان، بي آنکه بتواني سخني بر لب آورد، شروع به اشک ريختن ميکند، چرا که ميداند نميتواند تقاضاي بانو را برآورده سازد. جووانا که فکر ميکند وي به خاطر اينکه بايد از چيزي که مورد عشق و علاقه اش است چشم بپوشد، گريه ميکند، خواست پوزش بخواهد و برود، اما منتظر ماند تا سخنان فدريگو را بشنود.

 

وقتي سر انجام فدريگو آرام گرفت، شروع به شکايت از بخت بد خويش کرد و گريه کنان توضيح داد که چگونه به خاطر پذيرايي از آن دوبانو، باز شکاري را سر بريده تا غذايي مناسب براي ناهار تهيه کند .

 

جووانا با شنيدن سخنان وي اندوهگين و دست خالي به خانه اش بازميگردد. چند روز بعد حال پسرک بدتر شده و نهايتا ميميرد.

 

جووانا مدتها اندوهگين بود و گريان. برادرانش که ميديدند وي ثروتمند است و جوان، هر روز او را نصيحت ميکردند که دوباره ازدواج کند، اما او هميشه جواب رد ميداد. تا اينکه وقتي فشار و اصرار برادرانش را ميبيند، به ياد عشق و علاقه و جوانمردي و روح بزرگ فدريگو ميافتد.

او به برادرانش ميگويد که اگر روزي بخواهد شوهري اختيار کند، مطمئنا وي کسي جز فدريگو نخواهد بود. برادران نهايتا با خواست وي موافقت ميکنند و خواهراشان را به زني فدريگو ميدهند.

 

به اين ترتيب فدريگو شوهر زني شد که مدتها ديوانه وار عاشقش بود و اکنون که دوباره ثروتمند شده بود، ميدانست، چگونه از آن استفاده کند و تا پايان عمر همراه همسرش در خوشبختي زندگي کرد .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 10:50 قبل از ظهر  توسط کاوه  | 

 

خنیاگر (Il Trovatore)

 

 

اين اپرا در چهار صحنه توسط جوزپه وردي بر اساس داستاني از يک جوان اسپانيايي به نام آنتونيو گراچيا (Antonio Garcia) در سال 1854 نوشته شده است. نقش آفرينان اين اپرا عبارتند از:

 

کنت دي لونا (Count di luna) نجيب زاده جوان آراگون(Aragon)

فراندو دي لونا (Ferrando di luna) فرمانده سپاه

مانريکو (Manrico) برادر کوچک کنت دي لونا و پسر خوانده  آزوچنا

آزوچنا (Azucena) يک زن کولي اهل بيسکاري (Biscary)

رويز (Ruiz) يکي از سربازان مانريکو

دوشس لئونورا (Leonora)

اينز (Inez) محرم اسرار لئونورا

يک کولي پير، پيروان کنت دي لونا و مانريکو، پيغام رسان، زندانبان، سربازان، راهبه ها و کولي ها

 

 

پرده اول:

 

يک کولي پير، مادر آزوچنا، توسط پدر کنت دي لوناي بدجنس، به عنوان جادوگر سوزانده ميشود. آزوچنا براي انتقام مادرش، مانريکو، برادر کوچکتر کنت را ميدزدد تا او را به قتل برساند اما اشتباها کودک خود را ميکشد. به هر حال او مانريکو را به جاي پسر خود بزرگ ميکند و تا اينکه او يک نوازنده و خواننده دوره گرد ميشود.

دوشس لئونورا ، هم مورد علاقه مانريکو و هم کنت ميباشد. درگيريها منجر به دوئل ميشود. با زخمي شدن مانريکو، اين صحنه به اتمام ميرسد.

 

پرده دوم:

 

در محل کوليها هستيم، جايي که مانريکو براي اولين بار داستان زندگي واقعي خود را از آزوچنا ميشنود و قادر به باور کردن آن نيست. سپس پيغام رساني از لئونورا خبر مياورد. او که فکر کرده مانريکو کشته شده،  به راهبان تارک دنيا پيوسته است.

ستيز ديگري بين مانريکو و کنت در صومعه، در ميگيرد و اينبار مانريکو بر کنت پيروز ميشود و لئونورا را با خود ميبرد.

 

 

پرده سوم:

 

در اين پرده کنت به دنبال جاييکه لئونورا و مانريکو فرار کرده اند، ميباشد. آن دو کنار هم هستند تا اينکه مانريکو ميفهمد که آزوچنا به جرم جاسوسي دستگير شده و پس از آن نيز فهميده اند که وي همان کسي بوده که برادر کوچک کنت را دزديده، و احتمالا به قتل رسانده است. کنت او را به سوزانده شدن در آتش محکوم کرده است. مانريکو براي نجات او ميرود اما خودش نيز دستگير ميشود.

 

 

پرده چهارم:

 

در زندان لئونورا به ملاقات مانريکو ميرود. او به مانريکو پيشنهاد ميکند که در ازاي ازدواجش با کنت، آزادي وي را طلب کند و پس از آن به جاي تسليم کردن خودش به کنت، او را مسموم سازد.

مانريکو با اين نقشه مخالفت ميکند. کنت او را به پاي چوبه دار ميبرد و تنها بعد از به دار کشيدن مانريکوست که از آزوچنا ميشنود که کسی را که به دار کشیده، همان برادر کوچک گم شده اش بوده است...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 2:59 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 

تو اين پست ميخوام ورود دوست فعال و عزيز ديگه اي رو كه به تازگي به جمع وبلاگنويساني كه در مورد ايتاليا مينويسن پيوستند رو خدمتتون معرفي كنم.

 

ايشون در بدو ورودشون يكي از مشكلات بزرگ نوآموزان زبون ايتاليايي رو حل كردن. يعني داشتن يه ديكشنري دو طرفه ايتاليايي – فارسي كه تا حالا متاسفانه نداشتيم. با تشكر از تلاش ايشون و اميد به توسعه و گسترش اين لغتنامه، از شما دوستان عوت ميكنم از وبلاگ اکبر عزیز بازديد كنيد، تا هم اين لغتنامه رو به ديكشنري بابيلون خودتون اضافه كنيد و هم از بقيه مطالبشون استفاده كنيد .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 2:40 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 

ريگولتو (Rigoletto)

 

 

اپراي ريگولتو يکي از اپراهاي مشهور جوزپه وردي است که شامل صحنه هاي تاثير گذار، دراماتيک و تلخ زيادي، خصوصا در صحنه پاياني ميباشد. ترانه هاي اين اپرا از قبيل La donna e mobile که توسط دوک خوانده ميشود يا ترانه عاشقانه Caro Nome گيلدا، بسيار زيبا و خوش ريتم هستند.

همچنين ترانه Un di, si ben rammento mi که توسط ريگولتو، گيلدا، دوک و مددالينا خوانده ميشود، نيز  بسيار تاثير گذار است.

 

وردي اين اپرا را بر اساس داستان Le Roi s'Amuse از ويکتورهوگو در سال 1851 ساخته است. نقش آفرينان اين اپرا عبارتند از:

 

دوک مانتوا (Duke mantua)

ريگولتو (Rigoletto) دلقک دوک، يک گوژپشت

کنت سپرانو (Count ceprano) يک نجيب زاده

کنت مونترونه (Count monterone) يک نجيب زاده

اسپارافوچيله (Sparafucile)

بورسا (Borsa) خدمتکار دوک

مارولو (Marullo)

کنتس سپرانو (Countess ceprano)

گيلدا (Gilda) دختر ريگولتو

جيواني (Giovanni) خدمتکار و مراقب گيلدا

مد دالنا (Maddalena) خواهر اسپارافوکيله

 

 

پرده اول:

 

قرن شانزدهم، مانتوا. ريگولتو دلقک دوک مانتوا است. دوک آدمي هوسران و فاسد است و ريگولتو او را در رسيدن به اهداف شيطانيش کمک ميکند. او موفق ميشود که همسران کنت سپرانو و کنت مونترونه را بفريبد. همسر کنت مونترونه او را نفرين ميکند به طوريکه ريگولتو از دچار شدن به سرنوشتي شوم، هراسان ميشود.

 

 

 

ريگولتو دختري زيبا به نام گيلدا دارد که نميخواهد اسير هوس دوک شود. به همين علت او را در نقطه دور از دسترسي از شهر پنهان ميکند. اما دوک نهانگاه گيلدا را پيدا ميکند و در يک لباس مبدل علاقه او را جلب ميکند و در نهايت او را دزديده و به کاخش ميبرد.

 

پرده دوم:

 

ريگولتو  دخترش را در کاخ ميابد و از اينکه ميبيند دخترش عاشق دوک شده، بسيار وحشتزده ميشود. او براي انتقام، جنايتکاري به نام اسپارافوچيله را استخدام ميکند تا دوک را به قتل برساند. اسپارافوچيله مالک يک مهمانخانه بين راهي است و از خواهرش مد دالنا به عنوان طعمه براي قربانيانش استفاده ميکند. مددالنا که قرار است دوک را فريب دهد و به مهمانخانه بکشد، خود دلباخته دوک ميشود.

 

پرده سوم:

 

دوک براي کامجويي از مددالنا به مهمانخانه ميرود و ترانه معروف زن بي وفاست (La donna e mobile) را ميخواند. در همين اثنا ريگولتو، دخترش گيلدا را وادار ميکند تا با پوشيدن لباس مبدل شواليه، از کاخ فرار کند. اما قبل از فرار او را به مهمانخانه ميفرستد تا بي وفايي و هرزگي دوک را از نزديک ببيند.

 

 

مددالنا که بيش از پيش در عشق دوک اسير شده است، برادرش را وادار ميکند تا اولين کسي را که وارد مهمانخانه ميشود، به جاي دوک کشته و براي گرفتن پاداش، جسد را در يک کيسه به ريگولتو تحويل دهد.

گيلدا از بيرون در مهمانخانه شاهد صحبتهاي دوک و مدداليناست اما نميتواند اين حقيقت را بپذيرد، به همين جهت سعي ميکند وارد مهمانخانه شود. اما با باز شدن درب مهمانخانه توسط خنجر اسپارافوچيله کشته ميشود...

 

ريگولتو که جسد را تحويل گرفته، کيسه را باز ميکند، اما وقتي بجاي دوک دخترش را ميبيند، از فرط غصه بيهوش ميشود...

 

 

هنگامي که ريگولتو درمانده به خاک افتاده است و ما شاهد تعبير نفرين شوم همسر کنت مونترونه هستيم، اپرا به پايان ميرسد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 10:6 قبل از ظهر  توسط کاوه  | 

 

اپراي آيدا (Aida)

 

 

اسماعيل پاشا، خديو مصر، که سالن اپراي بزرگي در قاهره ساخته بود، در سال 1871 از جوزپه وردي (Giuseppe Verdi) موسيقيدان مشهور ايتاليايي  ميخواهد تا به مناسبت افتتاح کانال سوئز يک اپراي اختصاصي براي وي بنويسد. اما وردي که کار سفارشي نميپذيرد، از اين کار امتناع ميکند اما در نهايت با گرفتن 150000 فرانک طلاي فرانسه، اين پيشنهاد را ميپذيرد. او اپراي آيد را بر اساس ، نمايشنامه اي از ماريت بي (Mariette Bey) نويسنده فرانسوي مصرشناس، پياده ميکند.

 

 

اين اپرا در 4 پرده و با حضور 310 بازيگر زن و مرد اجرا ميشود. بازيگران اين اپرا عبارتند از :

 

آيدا، کنيز حبشي

آمنه ريس، دختر پادشاه مصر

آمونصرو، پادشاه حبشه، پدر آيدا

رادامس، فرمانده سپاه

رامفيس، کاهن اعظم

کشيش، سربازان، بردگان حبشی، زندانيان، مصريان و غيره.

 

 

پرده اول:

 

پرده ها روي باغ کاخ سلطنتي در ممفيس بالا ميروند. رامفيس (Ramfis) کاهن اعظم به رادامس (Radames) فرمانده گارد سلطنتي، اعلام ميکند که اهالي حبشه شورش کرده اند و ايزس (Isis) ، الهه حاصلخيزي، رادامس را براي آرام کردن شورش برگزيده است.

رادامس که عاشق آيدا (Aida) است اميدوار است که با برگزيده شدنش توسط خدايان پس از پیروزی، به عنوان پاداش، آيدا را طلب کند. آيدا کنيز محبوب پرنسس آمنه ريس (Amneris) دختر پادشاه است. اما آيدا به شدت نگران است. شورشيان حبشه قوم و خويشان وي هستند و آمونصرو (Amonasro) پادشاه حبشه، پدر آيدا است.

از طرف ديگر پرنسس خود عاشق رادامس است و انتخاب او به عنوان رهبر سرکوب شورشيان و وجود رقيبي چون آيدا، پرنسس را وا ميدارد که براي رفتن به معبد و گفتن دعاي خير براي رادامس و سربازانش تعجيل کند.

 

پرده دوم:

 

پرده به روي اتاق آمنه ريس باز ميشود. جايي که آيدا عشق و علاقه اش را به رادامس اعتراف ميکند، اين صحنه پربار از حسادت، با بازگشت پيروزمندانه رادامس متوقف ميشود. رادامس پدر آيدا را که همراه با يک گروه از زندانيان به صف شده اند را شکست داده است.

اين صحنه هنگامي که به طور ناگهاني پادشاه دختر خود آمنه ريس را به عنوان پاداش پيروزي به رادامس آشفته ايکه که به دنبال آيدا بوده، مي بخشد به پايان ميرسد .

 

پرده سوم:

 

در اين صحنه ما پدر آيدا را ميبينيم که به دخترش التماس ميکند تا نقشه محرمانه نظامي ، حمله به حبشه را که دوباره سر به شورش گذاشته را، از رادامس بگيرد. آيدا به اميد اينکه همراه با پدر و معشوقش به حبشه برود، اين قول را ميدهد.

در نهايت آيدا موفق ميشود اين نقشه را از رادامس که توسط آمنه ريس به بي احتياطي متهم شده، بگيرد.

 

 

پرده چهارم:

 

آمنه ريس در صدد است که از رادامس انتقام بگيرد. به همين منظور به سربازان دستور ميدهد تا رادامس را به حضورش بياورند و از او ميخواهد که عشق او را قبول کند تا عفو وي را از پادشاه بگيرد. اما او که بدون عشق آيدا قادر به ادامه زندگي نيست، از اين کار سرباز ميزند.

 

 

رادامس محکوم ميشود که در زیرزمین معبد زنده به گور شود. آيدا نيز داوطلبانه به وي ملحق ميشود و لحظه اي که رادامس و آيدا در حال مرثيه خواني هستند و اميدوار به زندگي در دنيايي بهتر ، پرده ها پايين ميآيد...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 4:5 بعد از ظهر  توسط کاوه  |