sustanze e accidenti e lor costume
جوهر و عرض و خاصیات آنها را دیدم
vede dentro tutto l’universo che è perpetuo, è contemporaneo a Dante, e dentro vede la sua figura. Cioè, nel secondo cerchio della Trinità, in quello del Cristo, Dante vede i suoi occhi, vede se stesso. Ecco l’immagine di Dio! Dentro a questa inintelligibilità - ecco l’ho detta esattamente, anche la parola lunga! E’ una cosa che fa uscire di senno, e non riesce a dirlo e non si dà pace e si tormenta. Finché alla fine Dio gli fa venire dentro la percezione di quello che ha visto. In questo canto c’è tutto il cammino dell’umanità. Non va letto solo teologicamente, ma anche corporalmente. Dobbiamo vedere Dante fisicamente con il suo corpo, con la sua puzza, con i suoi occhi, con i suoi nervi, con i suoi polsi, che sta lì, davanti a Dio e davanti alla Madonna.
ميبينه که تموم دنيا همچنان استوار و پابرجاست و با دانته همزمانه و در وجودش چهره خودشو مشاهده ميکنه.
دانته در دايره دوم همون دايره سه گانه پرستي (در مسحيت) چشماشو ميبينه و در اصل خودشو ميبينه.
ايناهاش اينم تصوير ايزد! درون اين بي وضوحي (که به راحتي قابل مشاهده نيست) که حتي با کلماتي طولاني بيان شده، چيزيه که از يه عقل سليم خارج ميشه و چون موفق به بيانش نميشه، در آرامش نيست و شکنجه اش ميده، تا زماني که خدا اجازه ميده که درک درستي پيدا کنه از چيزي که ديده.
در اين سرود تمام مسير انسانيت به وضوح ديده ميشه. نه فقط با علم الهيت، بلکه به صورت جسماني و فيزيکي هم ميشه درکش کرد.
بايد دانته رو به صورت فيزيکي و از روي جسمش ببينيم، با بوش، با چشماش، با رگهاش، با ضربان قلبش (نبضش)، که اونجا جلوي خدا و مادونا حاضره
« در اينجا بنيني شروع به خوندن اشعار سرود آخر ميکنه که اونا رو ميتونيد اينجا بخونيد. »
Questo è uno dei canti ritenuti più ostici, in fondo nella sua semplicità, se vogliamo chiamarla così, commovente, perché si sente lo sforzo e questo immaginarsi di bambino. Una lallazione, proprio uno schioccare. Lo dice, che non si può parlare di Dio se non tornando bambini, quando dice:
اين يکي از سرودهاي نامطبوع و خسته کننداس، در اعماق سادگيش، اگه بخايم اينطوري نام ببريم، بسيار منقلب کننده اس. چون اين نيرو و تصورات دوران کودکي ازش استنباط ميشه.
يک زبان اوليه کودکانه مثل يک تلنگر ميگه که، بدون بازگشت به دوران کودکي نميشه از خدا حرف زد. ابيات اينطوري بيان ميکنند:
Omai sarà più corta mia favella,
pur a quel ch’io ricordo, che d’un fante
che bagni ancor la lingua a la mammella
زین پس، برای بیان آنچه دیدم،
و هنوز به یادم ماند، سخنم عاجزتر از
کودک شیرخواری رسد که هنوز پستان می مکد...
E’ un bambino che succhia la mammella della vita, di Dio, dell’universo, di se stesso, del Padre, del Figlio... e si può descrivere Dio e vedere Dio solo con la lingua di un bambino. E non vorrei andare anche nella più frusta convenzione a parlare
کودکي که پستان زندگي رو ميمکه، خدا رو، جهان رو، خودشو، پدر و پسر و... ميشه خدارو فقط با زبان يک کودک ديد و توصيفش کرد. و الان نميخام که برم وارد اون بحث اون ميثاق و اسطوره زنده از خلقت بشم، که کسي نميدونه که واقعا چه چيزيه. چنين به سادگي و با يه روزمره گي انتهايي.
در اين سرود خواهيم شنيد که دانته سر انجام به ما خيانت نکرده. به خاطر ما خواب ديده و به اون رويا رفته و کسي که براي ما به رويا رفته، روياش بيشتر از همه شبهاي ما و همه روياهاي ما ماندگار خواهد بود.
وقتي خواب کسي رو ميبينيم از اونجاييکه براي توضيحش هميشه سعي ميکنيم مصداق زنده اي براش پيدا کنيم. فکر نکنم بد باشه اگه بگيم تمام چيزهايي که باهاش زندگي ميکنيم يه روياست. بازگشت به يک ميثاق اسطوره اي که خودش يه روياست.
Io ora vado avanti così perché mi sono un po’ emozionato a fare il canto, quasi quasi lo vorrei ripetere perché m’è piaciuto tanto ed è la prima
حالا سعي ميکنم برم چلو همينطوري به خاطر اينکه کمي هيجانزده شدم، براي خوندن اين سرود تقريبا دلم ميخاد تکرارش کنم چون خيلي خوشم اومده و اولين باره که سرود بهشت رو اجرا ميکنم
.
خوشحالم و مراسم باشکوهي شد، اينقدر که نميدونم چطوري ختمش کنم. بهتر بود که با سرود تمومش ميکردم حالا به اين ترتيب خودمو تو دردسر انداختم. اما دلم ميخاست که ميتونستم هنوز روش باقي بمونم اما نميدونم که چقدر ميتونم باشم.
A questo punto il Magnifico Rettore voleva farvi quattro canti dall’Orlando furioso che si era preparato (applausi).
Volevo solo dirvi che questo incontro, quando... con Dante Alighieri... Questa prima veglia, diciamo, che abbiamo fatto, mi piacerebbe tornare, proprio come una
Grazie.
در اين لحظه مدير باحالتون ازم خواست که قسمتي از سرود اورلاندو فوريوزو (Orlando furioso) که براتون آماده شده بود رو اجرا کنم.
ميخواستم فقط اينو بهتون بگم که اين ديدار... بهتره بگيم شب نشيني، که با دانته آليگيري... انجام شد، خيلي دلم ميخاست که برميگشتم دوباره از اول شروع ميکردم. درست مثل زماني که شب نشينيها انجام ميشد. در باره صحبت کردن دانته از شياطين، از ترس، آيا شيطان حضور خواهد داشت چطوري خواهد شد...
کسي که اون رويا رو (خوابو) برامون ديده، براي تموم زندگي، در برابرش حق شناس خواهيم بود. مثل حق شناسي من نسبت به شما که حرفامو گوش کرديد. تک تک شما رو در آغوش ميگيرم نه همتونو با هم. با تمام عشقي که در دنيا وجود داره....سپاسگذارم
.
___________________________
پ. ن.
بلاخره ترجمه مجموعه سخنرانيهاي بنيني به اتمام رسيد. جا داره که از تلاش و زحمت زيادي که ماريوي عزيز، علي رغم گرفتاريهاي زيادش، در اين رابطه کشيد واقعا تشکر کنم. اين ترجمه براي خود من که بسيار سودمند و مفيد بود و باعث شد که لغات و اصطلاحات زيادي ياد بگيرم. اميدوارم که شما هم استفاده لازم رو برده باشيد... ![]()
![]()